♦♦♦ روشن تر از خاموشی ♦♦♦
روشنی آنگاه می درخشد که تاریکی یکسره بر آسمان چیره شده باشد!
ابتدای صبح بود و نسیم صبا زلف های آنها را در باد میرقصاند. از این نسیم به سوی راهی رفتند که همه مشغول عهد با خدای خویش بودند. از میان جمع او آنقدر یاد عهد بود که کلاس "و لاضالین" را فراموش کرد. با قدم های شتابان چون اسب چهار نعل به سوی کلاس دوید. زمانی که به کلاس رسید. استاد بر سرش شیهه کشید: از جام معرفت حکیمان جا ماندی و او شاهد بود که همه از آن جام. آبی به سر و صورت زده اند. دیگر آنجا جای او نبود و او هم که حوصله ی کل کل با این اعاظم را نداشت. احساسات بسمل شده اش را برداشت و به سالن "و لضالین" رفت. اگر چه اینجا جام معرفت نداشت اما جام می و مستی به راه بود و دائم قدح اش را از می پر میکرد و مینوشید و"حافظ آنروز طرب نامه ی عشق تو نوشت/ که قلم بر سر اسباب دل خرم زد" و استاد. او را از کلاس علم محروم کرد بدون آنکه بداند "علم الإنسان ما لم یعلم" ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ این وادی ها یه چیزی مثل خنده کم داره اما هر کی می خواد بخنده و در مورد "جنجال دو جنسی ها!" بدونه از دوستان دعوت میکنم به وبلاگ دوست عزیزم "میس طلبه" مراجعه کنه. لینکش در قسمت سمت چپ وبلاگ هست. «بی تردید. تو را برای آخرت آفریده اند. نه برای دنیا. برای فنا. نه برای بقا. برای مرگ. نه برای زندگی. جایی فرود آمدی که از آن جا باید رفت. به جایی دیگر باید رسید.»[۱] به جایی آمده ایم که از «الف» به «ی» برسیم. برای این رسیدن به مدرسه آمدیم تا بیاموزیم «الف» را. اما «الف» این موجود پر غرور در کنار «ب» و «پ» هیچ وقت تواضع و خشوع نمی کند. شاید به خاطر همین ابتدای راه مانده. اما این «الف» را سپری کردیم تا به «ی» که متواضع ترین هاست. برسیم. زمانی که فکر می کردیم به انتهای راه رسیده ایم باز هم به همان «الف» رسیدیم. اما این بار آموختیم که غرور «الف» به چه خاطر است. غرور «الف« در کلمة الله که متکبر ترین متکبرهاست نشسته است. و با طی کردن راه ها به این نقطه رسیدیم که «من الف هستم» اما "الف"ی از کلمة"الله" ۱- نامه ی ۳۱ نهج البلاغه ترجمه ی فاطمه شهیدی به او می گویند: قلم ات را، محتاط بر روی کاغذ بیاور.به او می گویند... اما زهرا تهی از سیرت هاست و مالامال صورت ها و قلم اش این چنین...خروش قلم او بر پهنه ی کاغذ می نویسد.از جام های زهرآگین روزگاران، از خرقه ی یأس ژنده پوشان از اوهام و آویختن کابوس های هلاکت بر گردنه ی هوس ها و تاختن افسار لگام بر پرتگاه های عبث و قلم او می نویسد از...اما سعه ی صدر او، دیگر تحمل رازها و گفته های این قلم را ندارد و قلم عاجز است از ترسیم سینه ای که مالامال غم است و اوغم دل را از قلم باز گرفت و نه پیش مرگ، بلکه نزد سکوت شب خیزانی برد که نجوا کنان می گفتند: "اللهم الرزقنا توفیق الشهادة فی سبیلک" اما اینجا در گذراندن وادی ها نه منطق الطیر عطار است بلکه اینجا منطق حیوان ناطق است که نه از زبان عقل بلکه از زبان عشق می نویسد . عقل خوانمت/ تو گویی: محال نیست.فرض محال/ پس می گویم و می نویسم/ که دارم هزاران خدا/ عشق خوانمت/ تو گویی: مجال نیست. فرض محال/ پس می گویم و می نویسم/ که دارم خدا هزاران را/جهل خوانمت/ تو گویی:..../ پس می گویم و می نویسم/ که سکوت تو سرود حقیقت را روح بر لب طاقچه ی ذهن نشسته بود و از پشت دریچه ی چشم. آواز حقیقت را پیاپی می نگریست و می بویید و می شنید. روح. ریاضت می کشید و آینه اش را صیقلی تر می کرد. صیقل آینه. پنجره ی فراخ را گشوده بود تا بلبل از قفس ریاضت کش روح. آواز اشراقی اش را بسراید. خوشه های زرد گون در پی آواز. رقص کنان دهقان شان را سجده می کردند. دائم امواج مستی در پی هستی فزونی می یافت. دروگران. سکوت خفقان آور شامگاهان را شکستند و در پی آواز حقیقت. ره عزیمت از مبدا به مقصد اسرار آمیز را آغاز کردند. وادی ها را یک به یک می گذراندند اما ملالت سیر این سفر در دل برخی از دروگران. شک و تردید برجای گذاشت. مقهوریت آنها از سفر به خاطر ماُوای مرعوبیت بود و آنها در این سفر مغلوب تردید خویش شدند. دروگران دیگر. در پی آواز اشراقی. دل را به امواج پر تلاطم اقیانوس تردید سپردند. و وادی ها را یک به یک گذراندند تا به وادی سراسر سکوت که نامش یقین بود رسیدند.آن وادی همان مبدا آن ها در سفر بود. مبدا همان مقصد و مقصد همان آرمان های غایی در سفر بود. آواز اشراقی را از پس آینه ی صیقلی شنیدند و خویشتن را در صیقل آینه نگریستند. بچگی ها مرا "آن شرلی" صدایم می کردند.شاید به خاطر آن بود که آن روزها تخیلاتم مرا تا ناکجاآبادی می برد که عقل هیچ کس به آنجا نمی رسید.مرا "آن شرلی" می گفتند شاید به خاطر آنکه زودرنج بودم و شاید..اما روزگار نوجوانی هم با نام "آن شرلی" سپری شد و ایام شباب که مصادف با دوران دانشجویی ام بود از راه رسید.این بار دیگر نامی از "آن شرلی" در میان نبود و این بار جمیع اساتید و دانشجویان بالاتفاق تصمیم شان بر این بود که مرا "جودی آبت" بنامند."جودی آبت" صدایم می کردند شاید به خاطر آنکه همیشه خنده بر لبم بود با شور و شوقی وصف ناپذیر.دوستان هم خوابگاهی می گفتند تو در خواب هم دست از سر این خنده بر نمی داری.اما این دوران هم مانند طفولیت زود رخت بر بست و جایش را به دورانی سپرد که اکنون در آن هستم.یعنی روزهای طلبگی که نه با یک نام بلکه با دو نام "آن شرلی" و "جودی آبت" دست به گریبان بودم و هستم.البته "آن شرلی" در باطن و "جودی آبت" در ظاهر! اما اگر کسی اینجا ذهنش به حدیث "المومن بشره فی وجه و حزنه فی قلبه" جلب بشود اشتباه محض کرده.از چرایش بگذریم به این مطلب: از زبان کسی میشنیدم که می گفت: "یک نقطه فرق است میان رجیم و رحیم/ از آن نقطه بترس که شیطانیت کند".بارها خواستم از جیم رجیم تا حای رحیم فاصله را طی کنم اما در آن نقطه ماندم که ماندم.دوست می دارم که از این نقطه رها باشم. از این نا م ها آزاد باشم. دیگر خسته شدم از این نقطه و از این القاب. خسته شدم از علم به اینها. خسته شدم از خانواده ای که دائم به تحصیل علم تشویق می کنند و خسته شدم از حزن، از خنده و خسته شدم از خسته بودن.دلم می خواهد همه ی اینها را بدرم تا خودم باشم و دیگر کسی مرا با نام "آن شرلی" و "جودی ابت" خطاب نکند بلکه خودم یعنی "زهرا" باشم. قلب با جوهر سرخ، ضربان احساسات را تامل کنان به عرصه ی حقیقت تجلی می کشاند. با شریان خون، جریان روح را دمادم در دگردیسی تن می پروراند و جریان،دمادم، نوسان ترجیع بند ضرباهنگ عشق را بر پهنه ی هستی می نوازد. قلب در بالیدن شکوفایی خویش بر جدار تن، ضرباتش را محکم و محکم تر می کوبد و تن با کوبیدن ها فرسوده و فرسوده تر می شود. قلب از فرسوده شدن تن می شکند و ضربات ضربانش به سکوت می پیوندد.اما زنده دلی و بیداری قلب آنجاست که تجلی گاه قلوب عارفانی می شود که از قفس تن، تکاپوی ترانه ی عشق را می سرایند و شکسته دلی و غفلت قلب آنجاست که سکونت گاه آمال و رنج ها و وسوسه هایی می شود که صور همگون هوس را می نوازد. ضربان قلب عاشق از قیل و قال انانیَت هوس به سوی کمال سکوت در نوسان است و ضربان قلب غافل از هویت عشق سوار بر لگام هوس ها در اهتزاز است. عشق بر مرکب زمان سوار است و هوس بر مرکب طمع. قلب اعتکاف عاشق است و قلب معتکف عاشق در دل شب در ره عزیمت به سوی درخشش نورها در تب و تاب است.قلب عاشق در شریان سرخ خون همواره شهادت می دهد و شهید فراغ بال در تداوم تلاطم این شریان ها همیشه در جریان است.
| Design By : Night Skin |

