وادی نود و هشتم
رنگ لحظه ها......................................................!
۱-گویی تمام لحظه هایم که پر رنگ ترین بود٬ رنگ باخته اند و من نظاره گر مرگ این لحظه ها هستم.. لحظه هایی که سپری شدند و دیگر باز نمی گردند و لحظه هایی که در آن هستم و این زمان و مکان و چهارچوب و افراد و اشیاء و.. محصورم ساخته اند و لحظه هایی که خواهند آمد..
**********
۲- گویی در تمام این لحظه ها مثل دو شخصیت کودک "پرنده آبی" موریس مترلینگ در جستجوی پرنده خوشبختی بودم و هستم و خواهم بود...پرنده ای که به آرامش برساند مرا و نه سکون! سکون و ماندن جز زوال و سیاهی نیست برایم و زندگی بدون تغییر و تحول برایم بی مفهوم است.. سکون و انجماد در این تکرار مکررات و روزمرگی هایم پر شده٬ دلم میخواهد که لحظه هایم رنگ بگیرند و از این بی رنگی عذاب آور رها شوم و آزاد!
پ ن: رنگ لحظه های من سیاه نیست٬ مملو از رنگ هاست٬ رنگ های متضاد و مکمل و .. رنگ هایی که چون نور لطیفند و در ترکیب با هم یک نور و یک رنگ واحد را تشکیل میدهند: رنگ سفید!
وادی نود و هفتم
معلق در میان دو جهان...................................................................!
دیوانه ام.. یا دیوانه شدم نمی دانم.. مرا از دارالمجانین کشیدند میان این انسان های لاشعور.. یا بهتر است بگویم مرا بی آنکه خود خواهم چون "هولدن کالفید" (قهرمان ناطور دشت) انداختند در این جهان عوضی.. در این جهان عوضی گیر کردم.. از هر طرف که می روم دیواری بی انتها در مسیری است که باید بروم.. من این را نخواستم... ولی باید عوضی شد در جهان عوضی.. باید غوطه ور شد در کثافات و پلشتی ها.. اما نمی گذارند در این دنیا غرق شوم.. من خود نمی خواهم بلکه نیروی عظیمی از درون مرا به جهان عوضی می کشاند....او که جلوی این مسیر را گرفته نمی گذارد تا "خود" باشم.. "خود" بودن اجباری به خوب بودن چه فایده ای دارد وقتی هیچ گرایشی به خوب بودن نداری؟...
*************
جهان را باید چگونه نگریست؟ از دید "شازده کوچولو" دوسنت اگزوپری که از جهان بالا نگریسته می شود و یا از دید "هولدن کالفید" ناطور دشت که سالینجر اینطور خلقش کرده؟ هر دو دنیا واقعی است.. هم دنیای هولدن کالفید و هم شازده کوچولو... اما یکسری دوست دارند همه چیز را چون شازده کوچولو از دنیای بالاتر نگاه کنند و یکسری چون هولدن کالفید گیر کنند در دنیایی در میان مردمانی لاشعور...
من هم جهان شازده کوجولو را دوست دارم و هم جهان هولدن کالفید را... خودم نمی دانم در کدام جهان به سر می برم.... این یا آن و یا هر دو! فقط این را می دانم هر چه هست دیوانه ام و یا دیوانه شدم از اینکه معلق هستم در میان جهان شازده کوجولو و جهان هولدن کالفید...
وادی نود و ششم
روزگار اکنون..............................................................!
زمان چه سریع می گذرد و نمی دانم باید باور کنم یا نه؟! باور کنم که دیگر دنیای تجرد من به پایان رسید؟! و یا اینکه باور کنم عاشق شدم و هستم و خواهم ماند؟! نمی دانم... فرهاد پرسید واقعا شد؟ و او مبهوت و متحیر بود از این "شدن" و من باور داشتم این "شدن" و این "وصال" را... حالا گذر زمان مرا مبهوت و متحیر کرده و فرهاد را به باور و یا به یقین رسانده در این وصال دو تکه و دو نیمه گمشده.....
نمی دانم باید چه بنویسم و چه بخوانم و چه.... شاید از عوارض به پایان رسیدن دنیای تجرد است.. دنیایی که غرق می شوی در کتاب های مزخرف دانشگاهی و... و در گیر و دار طی کردن تحصیلات عالیه و رسیدن به مدرک....
نمی دانم باید چه بنویسم و چه بخوانم؟! اما خوب می دانم که دیگر آن چرندیات مزخرف را هم اصرار کنند که برو در دانشگاه یا جای دیگر بخوان.. نخواهم خواند... جلال از بیماری دکترا شفا یافت تا آزاد باشد... کافکا وصیت کرد آثارش را بسوزانند و علامه طباطبایی و شهید آوینی سوزاندند و وجودشان را به آتش کشیدند تا "من" و "انانیت" در کار نباشد تا دیگر باره ندای "انا الحق" شنیده شود.... و من فقط بازگو و تکرار کننده خوانده های مکرراتی هستم که همه می دانند...لیسانس را می گیری و بعد فوق و بعد دکترا و همینطور می خوانی و "حمل التورات" می شوی و کتاب حمل می کنی و آنقدر خوانده ای که به خیالت دانا هستی و چقدر احق تر از همه هستی... خوانده ای بدون آنکه بفهمی...
از مدرسه و دانشگاه و حوزه و... بیزارم. از هر جایی که اسمش محل تحصیلات عالیه شده...عشقم این است که بنشینم و در لاک خودم فرو رم و فقط چخوف بخوانم یا داستا یفسکی و یا مارسل پروست و.... حالا هم که "هبوط در کویر" شریعتی را می خوانم و ناراحت و حسرت به دل که چرا این کتاب را سال ها زودتر نخواندم و عمرم را به بطالت و درس های مزخرفی گذراندم که به خوردم دادند...
فقط این را می دانم که چقدر با "نینا" در فیلم Black Swan احساس همبستگی می کنم.... ترس ندارم از اینکه بگویم وجود من نیز مثل نینا می تواند "شر کامل" باشد و یا "خیر کامل" و ترس ندارم از اینکه بگویم تا به حال چقدر احق بودم که هیچ کدام نبودم و همه و یا اکثر "شرها را در وجودم سرکوب کردم و اجازه ندادم رشد کنند و هر کس دید آنقدر تعریف کرد گویی که فرشته محض هستم
نمی دانم درونم چه می گذرد و نمی دانم باید چه کار کنم... نمی دانم به این جمله ای که بارها دیگران به من گفتند: که استعداد داری که به جاهای بالا برسی.... و نمی دانم این استعداد چیست؟ تقریبا خسته شدم از این جمله با استعداد بودن و زمانی که می بینم "هیچ" نیستم و حتی بالقوه ای نیست که بالفعل شود... و شریعتی چه انسان با شعوری خلاف اکثریت و یا قریب به اتفاق همه ما که لاشعور هستیم٬ در کتاب "هبوط در کویر" که می گوید این فرشته ها کنتراتی کار می کنند و سر دسته شان شیطان است.. اصلا این شیطان آنقدر جنم و جسارت و شجاعت داشت که بیاید بگوید من به این گل بد بو و لجن متعفن سجده کنم......
واقعا آن فرشته ها چقدر بی عرضه بودند.. یکذره قدرت عصیان نداشتند و حال کم کم دارم می فهمم معنای عصیان را و اینکه آدم به جایی برسد که خدا را زیر پایش له کند و خود اصلا قدرت مطلق باشد... انسان عصیانگر مجبور و محکوم به آزادی نیست.... عصیانگری و آزادی و.....
من نمی دانم چه باید بنویسم و چه باید بخوانم ولی این را خوب می دانم که "نمی دانم" و همه این نوشته ها و خزعبلات و چرندیات و... فقط و فقط برای سیاه کردن بود! شاید سیاه کردن روزگار "اکنون" که دارم در آن زندگی می کنم و معلق هستم در آن!
وادی نود و پنجم

فیلم پاپیون/ ۱۹۷۳/ کارگردان: فرانکلین جی شافنر
پاپیون یا سوسک؟!...................................................!
هر وقت غذا می خورم. هر وقت به کفش های قهو ه ای ام نگاه می کنم و هر وقت یاد کتاب مسخ کافکا می افتم و هر وقت.... اصلا کل زندگی ام در حال خواب و راه رفتن و نشستن و درس خواندن و کتاب خواندن و فیلم تماشا کردن و .... مدام یاد سوسک می افتم. سوسکی که زیر دندان هایم دارم می جوم. این تداعی ذهنی از همان دوران بچگی است که فیلم "پاپیون" را دیدم. در قسمتی از فیلم که "استیو مک کوئین" در زندان انفرادی از درد گرسنگی سوسک می خورد. حالا همیشه در ذهنم این سوسک و تصویر مانده است. (آخه نمی دونم بچه ۱۰ ساله رو به چه دیدن این فیلم ها!!!) اگر چه زیاد خوشایند نیست اما می ارزید به دیدن این فیلم زیبا. هنوز بازی زیبای داستین هافمن و استیو مک کوئین را در آن جزیره به یاد دارم و موسیقی زیبای این فیلم و بالاخره آزادی پاپیون از آن جزیره و نارگیلهای به هم بافته که او را در آن دریا به آزادی می رساند.
وادی نود و چهارم
عشق فرهاد.........................................................!
عشق رمزی است برون از عقل و ورای حد تقریر! اما آیا من عاشق شده ام؟! فرهاد تو بگو پاسخ این سوال دشوار را! و باز تو بگو از رسیدن این نیمه های گمشده و چونان سکه های یونانی که در غربت دو دوست دو تکه بودند و زمانی که به هم رسیدند دو تکه دیگر نبود بلکه واحد بود. واحدی بدون اجزاء. واحدی که نام "سمبول" را به خود گرفت تا متضمن معنای رهایی از نقص به کمال باشد! چیست جزع و فزع این دو تکه که به هم هنوز نرسیده اند؟! فرهاد باز تو بگو که خوب می دانی معنای عشق را! از غربت دو تن و جسم ِ عاشق است یا غربت دو وجود؟! دو وجودی که در جستجوی یکی شدن هستند. مبدأ ندارند و غایت نیز. رسیدن دو عشق به هم که امتداد دارد از هر طرف! شمال/ شرق/ غرب/ جنوب. امتدادی نه اسیر زمان و مکان. امتداد لامکان و لازمان که به وسعت "بی نهایت" است. باز زدم به جاده پرت آرمان! دستم را بگیر و از این آرمان بیرون آور. و به دنیای عینیات مرا ببر. نه نمی خواهم. دنیا واقعی است و عشق من و تو انسانی و واقعی اما می شود آرمان باشد و نهایتی متصور نباشد برای آن؟! تو بگو! فرهاد تو بگو که عمری در انتزاعیات بودی و یا توهمات و یا به گفته خودت: "من سایه قدکشیده توهمات خویشم روی دیوار بلند عدم" و به تو می گویم که چقدر فکر کردم روی این جمله و اجزایش و ترکیبش و اینکه من کجای این سایه خواهم بود؟! باز تو بگو پاسخ این سوال دشوار را که مرا به عشقت شیرین کردی و من تو را لیلی وار مجنون!
پ ن: دوستت دارم نه در انتزاعیات و توهمات و فلسفه و سفسطه و مجادله و...
وادی نود و سوم
درد و دلی با بکمان..............................................!
بکمان من خسته شدم.... دیگری چرا این را نمی فهمد و درک نمی کند.... چرا باید ادامه بدهم به مسیری که در آن نوری نیست؟ خسته ام خسته و خسته و هزاران بار خسته که این لاشه را روز و شب به دنبال خود می کشم و دیگر هیچ! هیچ در هیچ! نیست در نیست! و هبوط در این نیستی و این محکویت بی معنایی.. محکومیتی در انزوای یأس و اضمحلال ذهن و روح و روان...محکومی درگیر اوهام و کابوس های رنج...آلبر کامو می گوید: حتی اگر زندگی را بی معنا در یابیم باید به بهترین نحو زندگی کنیم. اما کاموی عزیز من زندگی را نه بی معنا یافتم بلکه خیلی هم با معنا اما آنچه هست این است که خودم را در شأن و ماندن در این زندگی نمی بینم... من نخواستم در این جهان قرار گیرم... مرا از آن عالم بالا پرت کردند به این زندگی... در- جهان- بودن برایم معنایی ندارد وقتی حضوری ندارم جز اینکه مدام چون شوپنهاور بگویم: زندگی دم به دم مرگی است که مدام به تأخیر می افتد..
تأخیر و باز هم تأخیر و در آخر چون لاشه و جسمی پوسیده و گندیده که در زیر لایه های خاک ها و لجن ها بوی تعفن ماندگی اش همه را آزار می دهد.. آزار می دهد زنده ها را...
بکمان من هر بار تصمیم می گیرم چون تو٬ از سایه این زندگی محو شوم دیگری مرا محکوم به ماندن می کند.. دنیای بی امیدی مرا تف می کند به بیرون و نمی گذارد در این رودخانه ی زوال و پوسیدگی غرق شوم.. اما بکمان بیا به دیگری بگوییم: من.. تو خیلی خسته ایم!
پ ن: دیگری و بکمان از شخصیت های نمایشنامه "بیرون جلوی در" اثر ولفگانگ بورشرت
وادی نود و دوم

Black Swan/ ۲۰۱۰/ کارگردان: دارن آرونوفسکی
این را حس کردم... فوق العاده بود...
این جملات پایانی از "نینا" در فیلم «Black Swan» بود. و به جرأت می گویم که واقعا این فیلم بی نظیر و فوق العاده بود. ولی نینا چه رنجی می برد برای اینکه بهترین باشد. این رسم دنیاست. رسمی که گویی تمامی ندارد. رسم به کمال رسیدن و بهتر بودن. رنجی که هنرمندان می برند قابل ستایش است حتی بدون دست یافتن به آن خیر مطلق؟! حتی رنجی که دادائیست ها و نیهیلیست ها از زندگی می بردند نیز جای تفکر دارد. رنجهای دردناک نینا و روان پریشی ها و خود آزاری هایش و عدم تعادل برای خلق هنری کامل است و رسیدن به بالرینی بی نظیر. نگاهی به زندگی شاهکار های همه اعصار مدعایی است که آن ها رنج می بردند و در عدم تعادل بودند و یا حتی جنون چون ونگوگ و نیچه و کافکا و داستا یفسکی و... نینا نیز می خواهد شاهکار بیافریند پس ناگزیر او رنج می برد! اگر چه این رنج در گرو «شر» کامل قرار می گیرد و این کمال طلبی و تمامیت خواهی راه به جایی ندارد جز خودکشی اما هر چه بود آن جنون و آن شر در آن رقص ها و باله های مسحور کننده و فرو رفتن در نقش خویشتن بسیار زیبا بود و در خور ستایش و جاودانه و ماندگار در اذهان!
وادی نود و یکم
جنون...........................................................!
دیوانگی و جنون و بدبینی "شوپنهاوری" و عمری را به بطالت گذراندن و غرق شدن در خیالات و توهمات و دیدن زندگی از زاویه دید و اندیشه "هابز" و نه "روسو". عمری نگریستن به ماهیت انسان و تعریف مسخره او به حیوان ناطق و حالا تعریف وجودی از انسان و "دازاین" و در- جهان- بودن هایدگر... پریشانی ذهن و نرسیدن به سوال های بی جواب و تکرار مکررات و نوشتن و تکه برداری از کتاب ها چون سربازان غارتگر گرسنه چون کندن گوشتی می مانست از بدن انسان !و با درد و رنج و فریاد کشیدن و در آخر زخمی کردن خویشتن و نرسیدن به هیچ پاسخی در خلأ تهی و یا عدم خویشتن. در ورطه عدم و تهی و هیچ گذراندن در نیهیلیسم منفعل و یا ورطه عدم برای دستیابی به "خود حقیقی"؟ چه فرقی است میان عدم عرفای ما و "عدم" نیهیلیسم؟ حق با عدمی است که همچون آیینه از خویش هیچ ندارد ولی قابلیت انعکاس وجود را داراست و و یا عدمی که پوچ و تهی است؟! هر چه بود آرمان این بود همه نابود گشت از این خزعبلات نویسی و هذیان گویی های من. چه می نویسم؟ نمی دانم! دنبال چه هستم؟ نمی دانم!... می خواهم عق بزنم از این افکار چون زنان ویاردار آبستن!
وادی نودم
وادی هشتاد و نهم

سر کلاس نشسته ام و استاد از دلیل عقلی و روابطش از تضاد و تلازم و سبب و مسبب و تأخر رتبی و ...می گوید. و من در جایی دیگر سیر می کنم. در جایی که مغزم انباشته شده از اسم فیلسوفانی که مدام در سرم رژه می روند: کانت و دکارت و انسلم و هگل و راسل و هیوم و سارتر و شوپنهاور و نیچه و اسپنسر و ....و عناوین فلسفه شان : هستی و نیستی و شدن و دیالکتیک و تز و آنتی تز و سنتز و بدبینی شوپنهاوری و برهان وجودی و لغزش های عقلی و استنباط و حرکت عمقی و... همه این فیلسوفان در درون مغزم یک دریل را به دست گرفته اند و دارند جدار مغزم را سوراخ می کنند. چون دارند خفه می شوند. اما من بدتر از آنها نفسم بند آمده. نفسم بند آمده و یا خسته شدم٬ نمی دانم اما ذهنم دارد منفجر می شود. هدفون را درون گوشم می گذارم و آهنگ را پلی می کنم. استاد همچنان درس می دهد و من مشغول گوش دادن به یک آهنگ خارجی هستم. دیگر صدای استاد را نمی شنوم. فقط حرکت دست ها و بدن و لب هایش را می بینم. برایم چقدر این حرکات جالب است. استاد که دست هایش را بالا و پایین می برد و من همزمان آهنگی را که گوش می دهم٬ ذهنم اینگونه تصور می کند که او دارد می رقصد. و لب هایش که می جنبد اینطور تصور می کنم که جای آن زن خواننده که دارم صدایش را گوش می دهم می خواند. ناگهان سر کلاس یاد فیلم «شیکاگو» به کارگردانی رب مارشال می افتم و خودم را «رنی زلوگر» تصور میکنم. دختری که در رویا هایش آرزوی این را دارد که خواننده جاز شود و تصور و خیالاتش از آدم ها و انسان های دور و اطرافش اینگونه است که آنها دارند می رقصند و آواز می خوانند.
سر کلاس نشسته ام و استاد همچنان درس می دهد. صدایش را اصلا نمی شنوم. و من همچنان هدفون درون گوشم است. همه آن فیلسوفان را از مغزم بیرون می کشم. چشم هایم را می بندم. فیلسوفان نشسته اند. و من در مقابل شان در حال اجرای خوانندگی و اپرا و یا هاهاها و چهچهه زدن هستم. البته خوانندگی مباحث فلسفی شان! چشم هایم را باز می کنم و آن تخیلات و آن موهومات مسخره یکباره از ذهنم می رود.
پایان کلاس استاد از سکو پایین می آید و می خواهد برود و من او را روی سن می بینم که با اتمام رقص و آوازش نورها و افکت ها خاموش می شوند و صحنه در تاریکی عمیقی فرو می رود.
وادی هشتاد و هشتم

ادوارد دست قیچی/۱۹۹۰/کارگردان: تیم برتون
"ادوارد دست قیچی" بازگوی داستانی است که اگر چه دنیایش در فضایی تخیلی و سورئال می نمایاند اما داستانی است که واقعیت دارد و حتی بالاتر از آن حقیقت.
یا شاید در عالم واقع نتوان انسانی را پیدا کرد که دستش قیچی باشد اما حقیقت آن است که او صاحب قلب است. صاحب قلب بودن، صاحب عطوفت و صاحب عشق که در یک معنا انسانی است از همه انسان ها انسان تر.
انسانیت او نه در ظاهری است که در ظاهر دارای تنه و بدن و سر و حتی صورتی است که دارای دو چشم و ابرو و لب و ... است، نه! حتی انسانیت او در ظاهری نیست که با چشم هایی که دورش کبود است و لب های کبود و صورت رنگ پریده که تیم برتون خالق همچین موجودات تخیلی و سورئال است. نه!
شخصیت و انسانیت او در عشق او نهفته است. عشق چه واژه غریبی است که نه در خور شأنی است که همه جا کاربرد داشته باشد. ادوارد در پس ظاهر عجیب و غریبش عاشق است. چه آنجا که هوس جسمانی زنی را رد می کند و نمی پذیرد و چه آنجا که بزرگواری می کند و دزدی ای را که نکرده و متهم شده به آن برای به خطر افتادن شخصی دیگر، هیچ نمی گوید. و چه آنجا که سادگی او در پاسخ به پدر خانواده به جای اینکه این باشد که اگر کیفی را پیدا کرد و پر پول بود به جای اینکه به پلیس تحویل دهد می گوید: آن را به کسی که علاقه دارد به او هدیه خواهد داد.
او استوارانه می پذیرد که نمی تواند کنار "کیم" (دختری که او را دوست دارد) بماند. عاشق است و هر سال که برف می بارد٬ تندیسی از "کیم" درست می کند. روحش همیشه پیش اوست اگر چه جسم ها در کنار هم نیستند. عشقی که در دوری است و همیشه غم آن وجود دارد. رنج و غمی که متعالی است و چه عشقی زیباتر از این؟
پ ن: اگر چه این فیلم مدت یکسالی در عزلت خانه به سر می برد و من دچار سر شلوغی ای شده بودم که وقت فیلم دیدن نداشتم اما بالاخره دیشب این فیلم را دیدم و مثل همیشه تیم برتون هنرمند را تحسین کردم.
وادی هشتاد و هفتم
و به چیزی
در پوسیدگی و غربت
واصل گشتن!
«فروغ»
وادی هشتاد و ششم
عبور از خط.......................................................!
در این جهان حریق زده جان فقط خطی را می بیند که بر روی آن همه ارزش ها در حال ذوب شدنند تا بجایشان فقط درد بماند. سپس سایه محوی از حدود (هر چیز) به چشم جان می رسد تازه اگر چشمی تیزبین باشد. و این سایه های محو فقط می توانند جوانه ای باشند یا نقطه شروع تبلور....
این را باید از پیش دانست٬ لحظه ای که در آن عبور از خط رخ می دهد٬ لحظه رو کردن مجدد است به بودن.
(عبور از خط٬ ارنست یونگر)
وادی گمگشتگی
هر روز که می گذرد، در یأس فرو می روم. در اعماق آن و در آنجا فکری در ذهنم نمی گذرد جز «انتحار جان»!
وادی هشتاد و پنجم
شک
شک....فرو بردم در مغاکی بی پایان....مرا قورت داد و جوید....اما انگار به مذاقش خوش نیامد....که مرا تف کرد به سوی زندگی!
وادی هشتاد و چهارم
کابوس رنج......................................................!
در دورترین قسمت خانه نشستم. یعنی در بالکن. هوا سرد است و بدجوری به صورتم این باد سیلی می زند. می روم پالتویم را می پوشم و خودم را در برابر باد و هوای سرد آماده می کنم. پتویی را هم دور خودم می پیچم و تا روی سرم می آورم. اما در حال منجمد شدن هستم. همه این کارها برای این است که شب را بیدار باشم. نخوابم. برای اینکه رمان قصر کافکا را تمام کنم. قهوه غلیظ و تلخی را سر می کشم. سیگاری آتش می زنم و خودم را خم می کنم روی صفحات کتاب. باران می بارد. اشک آسمان با اشک های چشمم که همینطور سرازیر می شود. با هم روی صفحات کاغذ جا می گذارند. نمی توانم بیشتر از دو سه خط بخوانم. خوابم نمی برد. می روم جلوی آینه و به ابروهایم خیره می شوم. با قیچی تاج ش را مرتب می کنم. به فکر این می افتم که چطور است تمام ابروهایم را از ته بتراشم. دنبال تیغی می گردم. اما به محض پیدا شدن ترس درون دلم می افتد که من هم مثل دختر فیلم سگ آندلسی٬با تیغ چشم هایم را دوپاره کنم. دوپاره کردن چشم او به خواست کاگردانش یعنی لوئیس بونوئل بود اما برای من احتمالا به خواست قدرت برتر(!). با قیچی موهایم را که حالا به کمرم می رسد کوتاه می کنم. از ته هم کوتاه می کنم. درد دارد. گویی دارم خودم را شکنجه می دهم با این کار٬ اما دلیلش را هم نمی دانم. فقط به زدن موهایم از ته فکر می کنم. یاد ژاندارک می افتم که کارگردان برای القای حس طبیعی به تماشاگران او را با حالت شکنجه واری جلوی دوربین موهایش را کوتاه کردند. آن کوتاه کردن خواست کارگردان بود اما اینجا دیگر به خواست خودم هست. خواست خودم یعنی کچل گذراندن و کچل بودن در دوارن رنج!
***
دوران رنج از زمانی شروع شد که فهمیدم مثل جهان قشنگ "هولدن کالفید" (قهرمان ناطور دشت) در این "جهان عوضی" گیر کردم. گیر کردم در این جهان که سیطره دروغ بر آن سایه افکنده و صداقت راهی ندارد و شخصیت "مورسو" در رمان بیگانه در پی گریز از این دروغ است. سلینجر و آلبر کامو و دنیای من........
***
قیچی را کنار می گذارم. به موهایم دست می کشم. به طور نا مرتبی از ته زده شده. در بالکن ادامه داستان قصر را می خوانم. کافکا ذهنم را بدجور مشغول خود کرده. مسخ/ گزارشی به فرهنگستان/ سرزمین محکومان/ محاکمه و.... دنیای کافکا با حال این روزهایم می خواند. تمام سیگار بدون آنکه بکشم خاکستر شده و من به خاکستر و دود برخاسته از آن نگاه می کنم و به دورانی که می گذرد و "در جست و جوی زمان از دست رفته" مارسل پروست هم نمی تواند جبرانش کند.
****
سررسیدم را بر می دارم که یادداشت کنم. نمی دانم چی را می خواهم بنویسم. این دوران رنج یا آرزوهای جوان مرگ شده. به نوشته های قبلی ام رجوع می کنم. تمام نوشته هایم از ۸ماه گذشته کابوس های درونی ام بوده. کابوس هایی که از فرط واقعی بودنشان وحشت می کردم و از خواب می پریدم و نفس نفس می زدم:
کابوس ۱: پسری ناآشنا٬ گربه ای را با چاقوی بزرگی تیکه تیکه می کند و بعد گوشتش را به دهان می کشد. به طرف من نگاه می کند و با خنده وحشتناکش که دندان هایش پر خون است و گوشت آویخته شده. من را می ترساند.
کابوس۲: مردی ناآشنا حامله است و از درد دارد به خودش می پیچد و زن های ناآشنایی با لبخندهای ابلهانه سنگ هایی را به دست گرفته اند که آن مرد را سنگسار کنند.
کابوس ۳: اطاقی پر از حشرات موذی است. پر سوسک و مورچه و چند پرنده مریض که دوتا از آن ها سالم هستند و به خوبی پرواز می کنند.
و کابوس خودم که همواره با رنج توامان بوده و نمی دانم کی و کجا می خواهد من را برای همیشه فراموش کند تا زندگی کنم.
وادی هشتاد و سوم
گاهی سیگار تنها همدرد آدمی است!
وادی هشتاد و دوم
محکومیت .................................................!
گاهی در رنج خسته تر از آنی هستیم که به مسیر وادی ها ادامه دهیم. وادی هایی که جز محکومیت و سلب آزادی انسان نیست و در مقام «اسطوره سیزیف» تنزل پیدا کرده اند.این وادی ها مثل سیزیف از سوی خدایان٬ در حمل کردن تخته سنگی از دامنه کوه تا قله و فرو افتادن تخته سنگ و باز حمل آن و تکرار هزار باره آن٬ محکومی ابدی هستند. و اگر در این میان به قول "آلبر کامو": «زندگی را بی معنا در یابیم٬ باید به بهترین نحو زندگی کنیم» به «بهترین نحو زندگی کردن» ما همان داشتن «امید» و تن دادن به آن «محکومیت سیزیف»ی است. و یا در بیابانی بی انتها قدم نهادن که جز تاریکی ها٬ یأس ها٬ اضطراب ها٬ وحشت ها و گرفتار آمدن در ظلمت بی انتها٬ بدون یافتن «آب حیات» نیست:
از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود/ زنهار از این بیابان وین راه بی نهایت(حافظ)
راه بی انتهای نزول ها و افول ها و معناباختگی ها از زندگی در «یخبندان این شوم بخت ترین زمانه» ملازم و قرین با جوانمرگی آرزوهای درونی است. آرزوهایی که در نطفه می میرند انگار! و من....
«من کاملا محبوس در زندگی٬ زندگی می کنم. زندگی کردن نه٬ من چنان افسرده و سردم که یقه پیراهنم به گلویم فشار می آورد. نفرین شده ام. آرزوی نفسی در مه دارم»کافکا
و این آرزو نه به معنای معنا باختگی و نا امیدی محض بلکه «تنفس در مه» آرزوی دیرینه بشری در این خفقان بوده و هست.
اما برای آنان که دیگر نمی توانند در این مه تنفس کنند. طغیان و نبرد هم با خدایان جایی ندارد. محکومیتی که از احاطه قدرت آنان ناشی می شود٬ ما را «محکوم به آزادی» می نمایاند. آزادی ای که در سیطره جبر و تقدیر٬ مغلوب همیشگی این نبرد دیرینه بوده است.
وادی هشتادم
جنگ راهبه ها.................................................!
عمری با شادی ها و خنده ها و شیطنت ها٬ خودم را "ماریا"ی فیلم "اشک ها و لبخندها" دیدم و بعد آن در سکوت و آرامش و ایمان خودم را "برنادت" در فیلم "آهنگ برنادت" هنری کینگ تصور کردم. چقدر با این جمله از برنادت زندگی کردم:
«براى كسانى كه به خدا ايمان دارند توضيحى لازم نيست و براى كسانى كه ندارند توضيح بى فايده است.»
اما این روزها دیگر در غرق شدن در دود و دم سیگار با پز روشنفکرانه و یأس ها و سرگشتگی ها و اضطراب ها و افول هایی را که در جمعی از معترضین و لائیک و سکولار و ضد مذهب و ضد خدا و ضد همه چیز و احتما ضد (خودشان) می گذرانم، مرا تبدیل به "ویردیانا" ی "لوئیس بونوئل" کرده.
پ ن:در درونم جنگی میان همه راهبه هایم یعنی: ماریا و برنادت و ویردیانا آغاز شده که دارد من را از پا در می آورد!
وادی هفتاد و نهم
خاطره بچگی(۱).................................................!
سقف آسمانی و گچی
تابستان ها سقف ما دیگر گچی نبود. سقف ما آسمان و ستاره ها بودند. هوا به طور غریبی گرم بود. بابا و من و علی و محمد پتو مان را بر می داشتیم و می رفتیم حیاط زیر سقف آسمان می خوابیدیم. آن وقت ها هنوز مدرسه نمی رفتم. ۵سالم بود. علی ۷سال و محمد ۹ساله بود. کنار هم زیر یک پتو٬ به آسمان خیره می شدیم. بابا را هم مجبور می کردیم تا پیش ما بخوابد. بابا دو ساعتی می آمد پیش ما٬ تا چشم هامان سنگین شود و خودش هم برود خانه زیر سقف گچی بخوابد. علی و محمد سریع خواب شان می برد. بابا صبر می کرد تا من هم خوابم ببرد٬ اما من حالا حالا خواب برو نبودم. ستاره ها را خیلی دوست داشتم. ساعت ها خیره می شدم به آن ها. بابا کتابی در باب نجوم افلاکی برایم خریده بود. کتاب برای رده سنی نوجوان های ۱۶ـ۱۷ ساله بود. بابا می گفت: به خاطر تصاویرش آن را برایم خریده. نوشته های تو هم تو هم و ریزش را نمی توانستم بخوانم. فقط به تصاویرش نگاه می کردم. تصاویر پر از ستاره های فلکی را نشان می داد. دب اکبر٬ دب اصغر٬ جبار و دلو و.... من آن ها را در آسمان جستجو می کردم اما بیشتر آن ها را پیدا شان نمی کردم. هر جا گیر می کردم٬ بابا با انگشت سبابه اش ستاره های فلکی را نشانم می داد. دب اکبر و اصغر شبیه ملاغه بودند. بابا به آن ها می گفت: ستاره ملاغه ای. یک ستاره فلکی دیگر هم بود که خیلی دوستش داشتم. ستاره بادبادکی! درست شبیه بادبادک بود. از ۷-۸تا ستاره تشکیل شده بود که به صورت لوزی (بدنه بادبادک) و چند ستاره به صورت دنباله در امتدادش قرار گرفته بودند. که به مجموع این ستاره ها٬ ستاره بادبادکی می گفتند. انگار یکی بادبادکش را به آسمان فرستاده بود و برای همیشه آن جا گیر کرده بود. انقدر که به سقف آسمان چسبیده بود.آن وقت ها همیشه فکر می کردم که ستاره ها از طنابی نامرئی آویزان هستند که اگر طنابشان پاره شود٬ بر سرم سقوط خواهند کرد. یک شب ستاره ای را دیدم که با سرعت بالا همینطور می رود و می رود. از ترس داشتم می مردم. در این خیال بودم که احتمالا طنابش محکم نبوده و پاره شده و هر آن بر سرم کوبیده می شود. من پتویم را مدام روی صورتم می کشیدم. درست مثل کبک که سرش را زیر برف می کند. فکر می کردم اگر پتویم را روی صورتم بکشم محافظت می شوم از سقوط ستاره ها. بابا مدام به آن ستاره معلق در هوا که می رفت٬ اشاره می کرد تا ببینم. دوزاری اش افتاده بود من از چه می ترسم. کلی از شهاب برایم تعریف کرد تا ترسم ریخت. آن ستاره معلق٬ شهاب بود. من به آسمان خیره شده بودم و منتظر شهابی دیگر بودم. خیلی منتظر ماندم اما شهاب دیگری باز از سقف آسمانی ام عبور کرد. آنقدر خوشحال بودم که برگشتم به بابا بگویم آن را ببیند. اما بابا رفته بود. صدای خر و پف ش از زیر سقف گچی می آمد و من همچنان به سقف آسمانی ام چشم دوخته بودم و منتظر ستاره ای بودم که از طنابش پاره شود. ستاره معلقی که اسمش شهاب بود.
وادی هفتاد و هشتم
هر کس به من رسید... گفت: چاق شده ای... چاقی مفرط من از خوردن نیست...سنگینی وزن من از انباشته شدن یأس هایم است و بس!
وادی هفتاد و هفتم
آیا از فرط شیر خوری٬ دهان من بوی شیر نمی دهد؟!
وادی هفتاد و ششم
گوسفند یا آدم بودن، مسئله این است!
این روزها از تونل تاریک زمان با خاطرات مبهم و آشکار می گذرم. تونل طولانی است و هوا خفه آلود. جلوی بینی ام را می گیرم تا این بوی تعفن ماندگی را نشنوم. درون اتوبوسی هستم که نمی دانم در این تاریکی راننده اش چطور مسیر را تشخیص می دهد و همینطور می رود! شاید چشم هایش به طور خودکار دوربینی در آن نهفته است تا آن نور ضعیف را ببیند. همان نور بی رمقی که با شدت از دور به چشم می تابد. نور اشراقی یا نور شیطانی؟! چه فرق می کند. مهم این است که باید رفت و نماند. حتی اگر این راه، راهی به سوی "گردباد بلا" باشد. گردباد بلایی که مرا به "اکنونیت" می سپارد تا فراموش کنم. گذشته، آینده، عشق و.... و تهی بودن معنا را در کالبد خسته ام احساس کنم. همتای شخصیت های داستایفسکی چون راسکلنیکف باید رنج ببرم تا به رستگاری برسم. رنج سختی است. تحملش از طاقت من خارج است. زندگی را چخوف وار گذراندن بهتر است. طنز دارد. پر از امید است. و اما این طنز پیوسته احساس بلاهت به آدم دست می دهد. به چهره های درون اتوبوس خیره می شوم تا فکر نکنم، برای اینکه زندگی کنم. در زندگی غرق نشوم تا تنفس کنم. تنفس کنم این هوایی را که پر شده از دود سیگارهایی با پز روشنفکرانه و موهای هیپی و سبیل نیچه ای. دود سیگارهایی که از فرط انباشته شدن در هوا محو می شوند. هوا آنها را می بلعد تا من نبینم. تا ما نبینیم که چقدر آلوده است. تا زندگی کنیم.بدون معنا یا با معنا! معنای زندگی دیگر چیست؟! درون این اتوبوس رونده به آدم ها خیره می شوم شاید فهمیدم آنچه را باید.شاید زندگی فین کردن دختر بچه ای است درون دستمال کاغذی سفیدی که مادر به او داده تا وقتی هوای آلوده از آن راههای باریک بینی اش به مغزش رسوخ کرد فین کند و آن را به بیرون بریزد.و یا شاید زندگی همین چهره های امیدوار است که در این تونل تاریک دنبال آن نور بی رمق می روند تا در "گردباد بلا" فرو نروند تا زندگی کنند و نگویند و نپرسند که زندگی دیگر چیست؟ نپرسیدن آیا نمادی از زندگی گوسفندی نیست؟! و پرسیدن آیا نمادی از زندگی آدمی است؟! پرسیدن یا نپرسیدن مسئله نیست. گوسفند بودن یا آدم بودن، مسئله این است!
وادی هفتاد و پنجم
شخصیت ها(۴)..................................................!
در جستجوی زمان از دست رفته/ مارسل پروست
اگر چه نمی شود و یا حتی تا مرز جنون خودکشی است که این اثر ۷جلده را به پایان رساند و نه خواندن جلدهایی با ضخامت کم بلکه قطور. اما با توصیف های وسیع آن لحظه ای از زندگی را پا به پای "مارسل پروست" در رمان غرق می شویم و محو شخصیت ها و عشق های از دست رفته و حتی بازگشت به کودکی و رویاهای فراموش شده و...می شویم. تسخیر زمان با بازگویی خاطرات اگر چه ناشدنی در عالم واقع است اما در عالم ذهن که به گستردگی بی نهایت هاست شدنی است. این رویا اتفاقی است که نه به تندی حرکت ها و جلوه های ویژه ای که یک اثر سینمایی در مقابل ما می گذارد تا به وجد بیاییم. مثل فیلم "اینسپشن" که در رویای افراد نفوذ می کند و... نه! وجدی که فقط مختص همان لحظه است و اگر زمان از آن بگذرد آن وجد پایان یافته و در زمان خویش محصور شده و نتوانسته برای همه لحظه ها باشد. فراموش می شود. بلکه رمان "در جستجوی زمان از دست رفته" برای همه لحظه ها است حتی زمانی که این ۷ جلد را به پایان می رسانیم. پایانی نامتناهی پیش روی ما می گذارد که همیشه با ما است و فقط مختص "اکنونیت" نیست و رویایی که از خواندنش به پندار "هدر رفتگی" وقت نمی رسیم. "در جستجوی زمان از دست رفته"تداعی لحظه ای از زندگی است درست مثل تابلوهای "یان ورمیر" که با دیدن و خواندن و شنیدن آن به اثری ماندگار دست یافته ایم. ماندگاری لحظه ای برای همه زمان ها و لحظه ها!
وادی هفتاد و چهارم
شخصیت ها(۳).....................................................!
بیگانه/ آلبر کامو
مادر در خانه سالمندان است و حالا فوت کرده و مراسم تدفیین اش است. از اداره اش مرخصی می گیرد تا در مراسم شرکت کند. در این مراسم "مورسو" بی تفاوت است. مادر را دوست داشت اما ابراز احساسات نمی کند. فردای فوت با "ماری" مدام خوش می گذراند. سینما و شنا و.... و با دوستان به پاتوقی می رود. آنجا دعوایی رخ میدهد. به او ربط ندارد اما بر اثر آفتاب خوردن و کسل شدن زیاد هفت تیری را که دوستش به او داده درون شکم مرد عربی خالی می کند و باز هم و باز هم گلوله.....حالا او در بازداشت به سر می برد و در دادگاه معلوم نیست که به جای اینکه به خاطر قتل محکومش کنند. به خاطر گریه نکردنش در روز تدفین مادرش و خوش گذرانی اش پس از آن روز مدام محکومش می کنند. می خواهند اثبات کنند که این آدم یعنی "مورسو" یک ذره عاطفه و احساس ندارد و این قتل را به خاطر این انجام داده. کشیش می آورند تا با او حرف بزند. کشیش مدام از خدا و عالم دیگر حرف می زند. اما مورسو در مقابل او بی تفاوت است. کشیش می خواهد عقایدش را به او تحمیل کند. عقایدی چون و خدا و... را که اگر از او بگیرند٬ زندگی اش بی معنا می شود اما مورسو این تحمیل را نمی پذیرد و می گوید به خدا اعتقاد ندارد. جرم او یعنی مورسو فقط متفاوت بودن او با دیگران است که بی تفاوت است به مسائلی که برای دیگران ارزش و معنا تلقی می شود. او دروغ نمی گوید ، به قوانین بازی های اجتماعی که تعیین کرده اند بی تفاوت است، و همین دلیلی است کافی تا جامعه او را حذف کند.
پ ن: آیا جرمی بالاتر از این نیست که فردی را چون با زندگی ما و همه آنچه به آنها پایبندیم "بیگانه"است محکوم کنیم؟! و باز آیا جرمی بالاتر از این نیست که او را به اعمالی محکوم کنیم که نه بر دید عمیق و ژرف نگرانه بلکه بر دیدی ظاهر بینانه و نه بر سر یقیین بلکه بر پندار و خیال و اوهام که از ظاهرش در جستجوی روانکاوانه بطن و روح اند. پنداری اینچنین چون (گریه نمی کند٬ پس عاطفه ندارد) و در آخر پس او مجرم است. مجرم واقعی نه او بلکه "هر کسی از ظن خود شد یار من/ از درون من نجست اسرار من" مجرم و محکوم به جرمی بزرگ چون ظاهربینی است.
وادی هفتاد و سوم
شخصیت ها(۲).......................................................!
میراث/ بهرام بیضائی
پدر به رحمت خدا رفته است و خانه قدیمی با وسایل انبوه عتیقه برجا گذاشته. میراثی گران بها (البته از نظر مادی نه معنوی) تنها فکری که ساکنین آن خانه یعنی آقا بزرگ و آقا وسط و آقا کوچک ندارند این است که انگار نه انگار پدرشان فوت کرده و در میان تقسیم ارثیه و میراث پدری مدام در حال یکی به دو هستند. آقا بزرگ نماد یک تفکر بسته و سنتی غیر قابل انعطاف از قدیم که این خانه باید همینطور بماند و خراب نشود و آقا کوچک نماد تفکر متجدد گرایانه که باید این خانه قدیمی کوبیده شود و خانه ای نو جای آن ساخته شود. حرف هم را نمی فهمند چرا که تجدد و سنت در مقابل هم هستند و ستیز دیرینه ای با هم دارند. و فقط آقا وسط که نمادی از تفکر میانه رو است آن ها را با هم آشتی می دهد. آنقدر بحث ها سر خانه ادامه دارد که نمی فهمند دزد ها تمام اسباب و اثاث را به تاراج می برند جلوی چشمشان و هر چقدر نوکر و کلفت خودشان را می کشند که این را تفهیم کنند اما انگار نه انگار! تا جایی که خانه خالیٍ خالی می شود. و آن ها باز سر همان بحث میراث هستند.
پ ن: تجدد و سنت هیچ گاه به جایی نمی رسند مگر با تفکر میانه رو. اما اگر کسی هم میانه رو باشد در دید سنت گرایان٬ او متجدد است و در دید متجددین٬ او متحجر و سنتی است. چرا هیچ گاه تعریفی از میانه رو آنطور که باید در میان افراد نیست؟! می گویند باید یا سفید بود و یا سیاه و حد وسط وجود ندارد. اما فکر می کنم گاهی خاکستری و حد وسط بودن بهتر است. نه خاکستری به معنا و مفهوم نازل و تیره آن. بلکه خاکستری به معنای "جمع اضداد" و معنای وسیع آن کلمه. جمیع اضداد بودن که سفید و سیاه را آشتی داده و در نظر خیلی ها بی شخصیت است. اما از فرط متعالی بودن٬ سر کوته فکری بر پندار این هستند که بی شخصیت است. چه زیباست بی شخصیت بودنی که برای آشتی سنت و مدرنیته تلاش می کند تا آنچه که ارزش و "میراث"ی قابل تعمق و تأمل است. به تاراج نرود. و بی شخصیتی که حقیقتا باشخصیت است!!!
وادی هفتاد و دوم
شخصیت ها(۱)..........................................................!
بیرون جلوی در/ ولفگانگ بورشرت
شخصیتی به نام "بکمان" از جنگ جهانی برگشته اما هر جایی که می رود با درهای بسته رو به رو می شود. و مجبور است همیشه پشت در بماند. ناامیدی در وجودش رخنه کرده و می خواهد با خودکشی خود را از این زندگی نکبت بار خلاص کند اما وجدان یا شخصیتی به نام (دیگری) مدام جلوی راهش سبز می شود و به او امید می دهد. امید ادامه دادن به مسیر حتی با درهای بسته ای که مانعش شده است. در اعتقادات پنهان خویش امیدی کم رنگ دارد که هر جا برای خودکشی می رود مثلا غرق کردن خویش در آب (اما آب او را پس می زند و بالا می آورد و او را تف می کند به زمین٬ چون او بوی زندگی می دهد)
پ ن: در انزوای تاریک یأس هایم٬ سرشار از امیدی هستم که نمی دانم از کجا و از چیست؟! در بین بودن و نبودن مثل "بکمان" باید یکی را برگزینم و اگر برگزیدن من انصراف از ادامه زندگی باشد. امید مرا محکوم به زندگی کردن می کند!
وادی هفتاد و یکم
می خواهم کچل بمانم.....................................................!
در ژرفای تاریکی محض آثار رامبراند فرو رفته ام و در مرداب و گل و لای که خودم را دیگر نمی بینم. هق هق های گریه ام در بُعد چهارم (زمان) این خانه پوسیده رو به زوال و سکوت است.به تو می گویم که چه افکار بلندی داشتم که پرواز می کرد تا ابدیت. اما واژها های ابدیت و لایتناهی و اوج و.... مدت هاست برای من مرده. این الفاظ دیگر برای من متعالی نیست.
بابا لنگ دراز من (اسمی را که من بر او نهاده ام٬ نه برای پاهای درازش که وقتی می خواهم به او نگاه کنم باید سرم را آنقدر بالا کنم٬ آنقدر بالا که گردن درد می گیرم٬ نه! بلکه برای فداکاری اش) از من نپرس که فداکاری با بابالنگ دراز چه ربطی دارد؟ که تو خوب می دانی که بابا لنگ دراز برای جودی آبت چه کسی بود؟! به بابا لنگ درازم می گفتم: که زندگی دیگر برای من متعالی نیست. او گفت: زندگی سیبی است که باید با کارد پوست کند. به تو می گویم که چقدر روی این جمله فکر کردم و آن را برای خود تحلیل کردم و صغری کبری چیدم تا به برداشتی فلسفی از آن برسم. بعد با خود گفتم: بعد آنکه سیب را پوست کندم باید آن را زیر دندان هایم بجوم و قورت بدهم. نه٬ هر چه فکر کردم٬ دیدم که نمی توانم نگاه بابا لنگ درازم را به زندگی بپذیرم. به تو می گویم که زندگی را نمی توانم تعریف کنم اما با کارد هم نمی توانم پوست بکنم. خشن است.
در بُعد چهارم این خانه پوسیده کِی بود و چه زمانی؟! یادم نیست که دایی و بابا و مامان بعد مدت ها آمدند خانه من! قرار شد مرغ بگذارم. کارد را در ران و شکم مرغ فرو کردم که آن را تکه تکه کنم. هنوز نوکش یک کم فقط یک ذره فرو رفته بود که بدنم ریش ریش شد. دندان هایم به هم قفل شد و من برای اولین بار و آخرین بار مرغ را هیچگاه مثل زنان جلاد خانه دار تکه تکه نکردم و نخواهم کرد. تو گفتی: بالأخره که چی؟! بالأخره که رفتی خانه شوهر٬ باید این کار را انجام بدهی و من گفتم: می دهم به قصابی سرمحله مان. این کار از من ساخته نیست! گریه کردم و گفتی: فردا اگر مادر شوهرت بگوید بالای چشمت ابروست لابد میخواهی بزنی زیر گریه و زانوی غم به بغل بگیری. گفتم: طلاق شوهر را می دهم برود همان پهلوی مادر بی فرهنگش بنشیند. من مادر شوهر بی فرهنگ نمی خواهم. گفتی: او باید طلق تو را بدهد٬ نه تو! و من گفتم: در دنیای من حق طلاق با زنان است.
چرا هر چه گفتی٬ جوابی در آستین برای آن داشتم؟! اما مدت هاست دیگر جوابی ندارم به همه سوال هایی که از خودم می پرسم. این سوال ها که امانم را بریده٬ درون سرم مدام می چرخد. آنقدر می چرخد که سرگیجه می گیرم و سعی می کنم که دیگر فکر نکنم و با خود می گویم که دیگر فکر نکن٬ فکر نکن! اما در نادانی ترین لحظاتم هم که فکر نمی کنم باز فکری معنادار در انزوای تاریک مغز نداشته ام می گذرد. مغزی که مثل عنکبوتی مدام در حال تنیدن تارهای سست است. آنقدر سست که به بادی از هم می گسلد. در گیر و دار این فکر ها باز گفتی: در خودت فرو رفتی! و من خندیدم اما خنده الکی من بر تو کاملا معلوم بود. گفتی: شاید بچه دار شوی از غم هایت کم شود. به حرف تو گوش دادم. رنج زایمان و ویار را تحمل کردم و حتی ماه ها درد لگد خوردن توی شکمم را. بارها عق زدم. اما تحمل کردم. تحمل کردم تا پسری به دنیا آورم. پسری که وجود خودم را در آن ببینم. درست مثل بچگی ها که مرا کچل می کردند. چون تز مامان این بود که: بچه باید کچل کند. فرقی هم نمی کند دختر باشد یا پسر. اتفاقاْ برای دختر کچل کردن در سنین کودکی از اوجب واجبات است! چرا که کچل کردن باعث می شود موها پرپشت و خوش حالت باشند. نمی دانم چطور شد و یا نشد که دیدم تز مامان روی سرم پیاده شد و من روزهای تمام نه! بلکه سال ها حسرت به دل موی بلند سپری می کردم. در حسادت اینکه دختر بچه ای را با موهای بلند می دیدم٬ می سوختم و می ساختم و دم نمی آوردم. قرار بود این تز فقط تا دوره دبستان اجرا شود. اما نظر مامان جان عوض شد و گفت: تا راهنمایی باید صبر کنی. لحظه شماری می کردم. به تو می گویم که چقدر انتظار٬ این سال ها را برای من از زمانش هم بیشتر کرد. اما بالأخره لحظه موعود فرا رسیده بود و من با شوقی وصف ناپذیر وارد راهنمایی شدم. اما آرایشگر مخصوص مامان گفت: حالا زود است. دبیرستان که رفت موهایش را بلند می کند. می خواستم بگویم: مگر من به تو کاری دارم؟! به اینکه چرا موهایت را شرابی می کنی یا ابروهایت را شیطانی؟! دهان باز کردم بگویم اما همه ی آن حرف ها پشت لب هایم خشکید و من فقط از شدت حرص لب هایم را به هم فشردم. دبیرستان آمدم اما باز نگذاشت. گفت: دانشگاه!
فکر می کنم که فقط به عشق مو بلند کردن این مراتب تحصیلی را طی کردم. دانشگاه که رفتم درس ها سنگین شد و موهایم روز به روز ریخت. کودک درونم که پا به پای من بزرگ شده بود٬ نای وجودم را از من می گرفت. تو گفتی: اشکال ندارد٬ بهشت زیر پای مادران است. اما من پسر می خواستم. پسری که دیگر حسرت به دل موهای بلند نباشد. و گفتم اگر دختر باشد٬ زنده به گورش می کنم. آن دختر خودم بودم که باید از مدت ها پیش زنده به گور می شد. اما او به دنیا آمد و تا چشم از اوبرداشتم. یک آن پدرش را بلعید. پدری را که سال ها همدم من بود و با او درد و دل می کردم٬ پدری که بابالنگ دراز من بود. پدری را که برای دیده شدنش باید تا سرحد ممکن سرم را رو به آسمان می گرفتم. درست مانند لحظه هایی که به ابر های کومولوس سفید در آسمان خیره می شدم و از آن هزار شکل٬ شکل هایی که هیچ کس نمی دید که فقط خودم می دیدم٬ از آن می ساختم. آن پدر برای همیشه بلعیده شد و از ترس بلعیده شدن خودم نیز هم٬ او را در آن خانه حبس کردم. او زنده زنده در بُعد چهارم آن خانه پوسید. و من برای همیشه از آنجا رفتم.
حالا موهایم بلند است٬ خیلی بلند٬ آنقدر بلند که دیگر دنیا را نمی بینم. دنیا و زندگی از پس تیرگی این مو های بلند برایم سیاه است. خیلی سیاه٬ آنقدر سیاه که دوست دارم همیشه کچل بمانم و حسرت به دل موهای بلند نباشم.
وادی هفتادم
مغز چگونه خدا را خلق می کند؟!..................................................!
دوباره گل مژه قدیمی روی چشمم نه!! روی پلکم رشد و نمو کرده. سر اضطراب بود یا باکتری نفهمیدم؟!! فقط این را می دانم که مغزم مثل توپ پینگ پنگ تو نظریه بیگ بنگ دارد منفجر می شود. انفجار عظیمی که جهانی را خلق می کند که این گونه بنگرم به این قضیه که چگونه مغز خدا را خلق می کند؟! از راه اثبات وجود نمی روم تا برسم به راهی که ذهنم در گیر و دار جاذبه و گرانش نیوتنی به هر طرف جذب می شود. به محرک اول ارسطو هم کاری ندارم. به نظریه وحدت تشکیکی وجود ملاصدرا هم. اصلا شاید حق با هیوم باشد که هیچ علتی وجود ندارد. گلدان که به زمین می افتد و می شکند از کجا معلوم علت شکسته شدنش به زمین افتادن باشد؟! فرقی نمی کند هر چه بود فعلا پذیرفته ام که وجود خدا را منکر نشوم. گل مژه روی چشمم بد جور اعصابم را ریخته بهم البته اگر اعصابی مانده باشد (که نمانده) شاید این گل مژه به قول علی که با شوخی می گوید اما برای من (جدی) است: مغز جدیدی باشد که تا به حال نداشته ام.
چرا دوستانم انگیزه خواندن و ادامه دادن درس را از دست داده اند؟! یکی نیست به محبوب بگوید که درست را بخوان. سینما نشد. جامعه شناسی. جامعه شناسی دوست نداری. ادبیات نمایشی.(همه این رشته ها و علایق به دلیل تک بعدی نبودن است احتمالا!) و حتی به زهرا دوستم. برای ارشد فلسفه بخوان. نه کلی بهانه می آورد فلسفه کلی مشکل دارد و ندارد٬ خیلی خشک است. از اول تا آخرش تو مخمون کردن: وجود و ماهیت و عرض و ذات و..... با چه انگیزه ای بخونم؟! زهرا جان بخون. باید بخونی. یکی نیست به خودم بگوید تو چرا نمی خوانی؟! همین امروز فرداست نمره های صفر به ردیف کشیده شده. مبادی و صرف و اصول و.... را جلوی چشمم بگذارند. فعلا حوصله درسای حوزه را ندارم. کلاس ها را یکی در میان می روم و (نمی روم ) و در آستانه حذف شدن٬ تا رمان "در جستجوی زمان از دست رفته" نوشته "مارسل پروست" را تمام کنم. ۸ جلده. هنوز جلد اول هستم و با خودم عهد کردم یک ماهه این ۸ جلد را بخوانم. عهد سنگینی است و احتمالا پایان این یک ماه بر اثر فشار حاکم مخم کلا به این باور می رسد که از کجا معلوم خدا و جهان زاده ی تخیل و ذهن ما نباشد؟!
فعلا نمی خواهم فکر کنم. دوست دارم دوباره با محبوب بروم پارک ملت و کلی تاب بازی کنیم. من از تاب بیفتم زمین و پام پیچ بخورد. مینا و محبوب بدو بدو از الکلنک پیاده بشوند و بیایند و بگویند: چی شد؟! بعد آش رشته بخریم و بخوریم. همینطور روی نیمکت پارک بنشینیم و به آدمای اطرافمون (حیوانات ناطق یا احیای متاله) نگاه کنیم. به دختر تقریبا ۱۳-۱۴ ساله ای که رفتارهای سبک از خودش در می آورد و با مرد میانسالی که چهار نعل در حال دویدن است. نگاه کنیم به آن دختر که چه رفتارهای مضحک و زننده ای از خود در می آورد. بعد با محبوب و مینا هرسه تایی فکر کنیم چرا ما تو سن این دختر بودیم انقدر بچه مثبت بودیم؟!!!
دوست دارم از خواب های پریشان روزمرگی خلاص شوم. اینکه خواب می بینم در مصاحبه ای نشستم و مردی در کنارم است و مدام سوال می پرسد و نمی پرسد و بعد با ملاطفت!! به شانه ام می کوبد و می گوید: تو حتما قبولی!! و من نیشم تا بناگوش باز می شود و بلافاصله خانمی که روبرویم نشسته به من خیره خیره نگاه می کند و کمی صبر نمی کند(حتی یکم که دلم خنک شود) با جسارت تمام می گوید: چون ازت خوشش نیومد این حرف رو زد. و من با قدم ها ی پرشتاب به طرف آن مرد می روم و می گویم: آقا شما از من خوشتون نیومد؟! یعنی من ردم؟! و او می گوید: بذار برم وقت نمازه!! و من با تعجبی که سراسر وجودم را گرفته بود و انگشت به دهان و در حال تفکر به اینکه چه واژه غریبی بود نماز از دهان این مرد!!!
من می دانم که (نمی دانم) اما افسوس ای کاش نمی دانستم که نمی دانم. آن وقت با وجدانی آسوده بدون هیچ حزن و اندوهی زندگی می کردم. و از جوانی خویش لذت می بردم. به خودم می قبولانم که من دچار اندوه نشده ام و مدام این آیه را زیر لب تکرار می کنم. الا ان اولیاء الله لا خوف علیهم و لا هم یحزنون (آگاه باشید که دوستان خدا نه ترسی بر آن هاست و نه اندوهگین می شوند) خواندن این آیه کشک بود. چون که هنوز ذهنم در گیرودار جاذبه نیوتنی به همه طرف جذب می شود. به طرف کفر و ایمان. به طرف اینکه مغز چگونه خدا را خلق می کند؟!

